بابايي و يه دسته گل زیبا
فردای همان روز من ومامان جون و عمه جون با صدای زنگ بابایی که از سر کار اومده بود بیدار شدیم![]()
البته جیگرم اون شب از خوشحالی وجود نازنینت تو وجودم تا صبح نخوابیدم ![]()
همه دوست داشتیم ببینیم بابايي چه حالی داره![]()
![]()
![]()
بعد من رفتم جلو در و باز کردم و دیدم بابایی یه دستش حلیم و کله پاچه، دست دیگش یه دسته گل خوشگل که اون وتقدیم کرد به من ![]()
بابایی خیلی خوشحال بود همش می گفت باورم نمیشه ![]()
بعد مامان جون و عمه جون بابایی رو بغل کردن و بهش تبریک گفتن![]()
خلاصه سر سفره صبحانه با اصرار بابایی یه زره کله پاچه خوردم و ..........
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بابايي و يه دسته گل زیبا
